یادم میاد دوره اش خوری که بودم یکی از هم خدمتیام که بچه اصفهان بود و خیلی بی خیال .
روزی که اومد یگان ما ته ریش داشت که ما بهش گفتیم
اقا جان ریشاتو بزن اینجا ارتشه بهت گیر می دن
تیکه کلامش هم ( با لهجه اصفهانی ) طوری نی دادا ... 
یا همون بی خیال خودمون ...
چند وقتی بود که فرمانده قسمت ما به یه جای دیگه منتقل شده بود و قرار بود یه فرمانده جدید واسمون بیاد ما هم خودمونو اماده مرتب تر وتمیز به قول بر وبچ صاف و صوف کردیم . ولی چشمتون روزه بد نبینه این رفیق ما عین خیالش هم نبود البته نه اینکه کثیف باشه با همون قیافش و ریش هم بیشترو بلند تر شده بود اومد .
به قول خودش طوری نی (بی خیال)
تا اینکه این به اصطلاح فرمانده حالا نمی دونم از کجا اومده بود پیداش شد
از دونه دونه بچه ها اسما شون فامیلشون خلاصه امارشونو گرفت
بعد رفت عقب شروع کرد به معرفی کردن خودش که من اقای رجبی هستم وهمه حاجی صدام میکنن تازه فهمیدیم ا وضاع از چه قراره حاجی بالا سرمون فرستادن ... خلاصه شروع کرد به حرف زدن : که اقا چرا صورتتون رو صاف و سیقل کردین این چه وضعیه اقا ما رو میگی بد جور ضد حال خوردیم بعد رو کرد به این رفیق اصفهانی ما گفت ببینین این سرباز و با این محاسن زیبا و از این جور حرفا .بعد از همون اول هم شد سوگلی حاجی جون
ما هم مونده بودیم حیرون البته با مقداری حسادت .
البته این فقط یکی از مثال های بی خیال شدن رفیق ما ست بازم از این موردا پیش اومد که بی خیال بی خیال درست شد که به موقعش می نویسم
نکته هااااااااا............
این که بگی رفیق ما خوش شانس بود یا نه کاری ندارم
*دلایل جالبی برای بی خیال بودن پیدا میکرد که خیلی واسم جالب بود
*همیشه میگن شانس واسه ادمای بی خیاله راست میگنا اااا.....
بی خیال باش من اینجام